تبليغاتX
http://lipoqil.blogfa.com

و امروز ، امروز ،امروز قسم به خدا ، از زلال ترين پاك ترين ، روزهاي عمرم بود !

چه ساده گذشت ! با چه سرعتي و تپش هاي بي قراري از سينه ام ،نفسم را بريده مي كند . و امروز و اين لحظه از امروز دلم به وسعت دنيا پر از مهر است پر از شادي هاي گريه آور ! پر از اشك هاي لبخند و قلب من آنقدر بزرگ و نامحدود شده كه در سينه ام جاي ندارد !

انگار دوباره احساس هاي نيلوفرانه شفافم از چشمم جاري مي شوند و گريزي نيست و قدرتي نيست كه اين چشمه را بخشكاند .  روي گونه هايم پر از گيلاس هاي شكننده بيرنگ كه داغيِ تابستان دارند . اين اشك ها تن سردم را گرمي مي بخشند .و نگاه لبريز از سكوت و . . . تو و دستانت كه معجزه گرانِ قرون تنهايي ام هستند با آرامشي بي نظير!

اين دو چشم ..و اين دو چشمِ خستگي ناپذيرِ از انتظارِ من به راهي بي پايان دوخته شده اند ، راهي كويري و خشك از تشنگيِ محبت!

و مي آيي و سايه ات لرزه بر بي وجودي ام مي اندازد و باورم كه در باورش نمي گنجد آمدنت !

و اين دو همسفر ساكت ، بيقرار ، پاهايم را مي گويم ! به سويت مي دوند در خلا بي تابي و تو رفته بودي بي آنكه ذره اي از مرا كشف كني!

و من چه دير لب به سخن گشودم  ، آن وقت كه تو رفته بودي .

و من مي كوشيدم ، مي جنگيدم ، مي خواستم ، همه آنچه را كه در من بود و نمي ديدي و نمي شنيدي و نمي فهميدي را ،در يك جمله بگويم ولي حيف ،حيف از اينكه همه آنچه در من جاري بود ، در يك جمله نمي آمد !

و تو رفتي ، رفتي به راهي كه مي خواستي و من ماندم و خيرگيِ چشمانم به راه تو كه سلامت برسي و كوچه تمام شد ! با اشك هاي من !

. . و تو رفته بودي.

 

Comment: دوست مي دارم ، خيرگيِ رد پاهايت درونِ سينه ام ! --     

+ اينو من نوشتم! Thu 5 Feb 2009ساعت 9:57 AMمن: she,shi |


مامان صدا می زنه : چراغ رو خاموش کن! توی روشنی خوابم نمی بره.

منم توی دلم بهش می گم : اما من از وقتی چراغ این خونه خاموش شده خواب به چشمم نیومده!...

------------------

بابا امیر دلم برایت تنگی دارد! 

+ اينو من نوشتم! Sun 11 Jan 2009ساعت 10:27 AMمن: she,shi |


مي رسم به خانه!چشم هايم خواب آلود است و خواب هايم سنگين و كشدار ! كتابي روي ميز است ،كتابي باز شده از صفحه 24 : " چيزي نزديك به صفره.مي فهمي؟صفر! اما اين احتمال در حد صفر به وقوع پيوسته و ما وجود داريم ! " نه ! اين كه خواندم يك جمله نبود! چشم هايم بسته نمي شوند ،از كجا آمده اين آنفولانزاي غريبي كه نمي گذارد خواب به چشمم بيايد ؟ چرا از بين 112 صفحه ، صفحه 24 ؟!

+ اينو من نوشتم! Sat 1 Nov 2008ساعت 1:59 PMمن: she,shi |


روزي

 به "سرخيِ سيبِ كالِ " زندگاني ام

 حسرت خواهي خورد

 قسم مي خورم !!

+ اينو من نوشتم! Sat 11 Oct 2008ساعت 8:50 PMمن: she,shi |


دوباره !

آه كه دلم با درهاي بسته اش چقدر ، هنوز مهمان نواز است !

هنوز زخم هاي ديرپاي ناسپاسي التيام نيافته اند كه دوباره حرف ها مرهم مي شوند ؛ براي مدتي كوتاه !

و من در اين ميان به فكرِ تحمل و گذشت از آنچه كه دوباره پيشِ رو دارم ، با اين دلِ ترد و شكننده و سنگِ بيرحمي

شايد زمان ؛ حرفِ تازه اي برايم داشته باشد ، در آينده هاي نزديك و شايد دور !

و من با صبوري ام كه زبان زد است آرام مي گيرم و اميد به تنها كسي كه دارم ؛ خدايم .

+ اينو من نوشتم! Fri 12 Sep 2008ساعت 1:4 PMمن: she,shi |